خدیجه امین محمد
علی وارد خانه شد،هراسان بود.
ـپیامبر کجاست؟بانو پرسید.
علی گفت :فرستاده ای خبر آورده که او را زدند،لب ایشان چاک خورده است وسرشان شکاف برداشته است.
بانو هراسان شد وسایل را که از قبل آماده کرده بو د برداشت.به علی گفت:الان کجاست؟در کعبه است یا در راه خانه؟
علی نفس زنان گفت:به سمت کوه رفتند!کوه ابو قبیس.فرستاده می گفت:محمد را کشتند...
بانو شتابان بیرون رفت ،قدمهایش را تند کرد ،به دامنه که رسیدند،خورشید در پس کوه های مغرب پنهان شده بود ،بانو نگاه کرد،ا شیب تند کوه نمی توانست بالا رود.دل به دریا زد،سنگریزه ها از زیر پایش قل می خوردند ،پایش لیز خورد ،ایستاد ، علی چابک تر از او به نیمه راه رسیده بود،بانو به این طرف و آن طرف نگاه میکرد،مستاءصل شده بود.
فریاد کشید: یا رسول ال..آرام جانم کجائید؟
صدایی نیامد ،بر دستانش کوفت.دوباره صدا بلند کرد :یا رسول ال ...(ص) شما را چه شده است؟علی به دهانه غار نزدیک شده بود.
جبرئیل بر پیامبر عظیم الشاءن(ص) فرود آمد ،پیامبر بر تخته سنگی تکیه داده بود و خون از صورتش سرازیر بود.
پیامبر گفت :ای برادر میبینی قوم من ،حرمت مرا از بین بردند پیشانی ام را شکستندو به من نسبت دروغ گویی داده اند.
جبرئیل گفت:اگر اراده کنی ستارگان بر این قوم وارد شوندو همه را بسوزانند.اگر آفتاب را بخواهی بر سر آنها وارد سازی،اگر بخواهی زمین با هر چه در آن است فرو رود ،اگر بفرمایی کوه ها بر سر آنها خراب شود.

واژه هنر از واژه هونر